| حافظه احساسی
وقتی نقشی را به شما واگذار می کنند که آنرا بازی کنید و شما تمام کارهایی که برای این نقش لازم است انجام می دهید کارهایی مثل در اختیار گرفتن اندام و عضلات بدن با نرمش و ورزش، وضعیت های بدنی که نقش لازم دارد، از حواس پنجگانه به صورت راحت و خیلی منطقی استفاده می کنید، مثل نقش نگاه می کنید مثل نقش راه می روید و... ولی احساس می کنید یک چیزی یک جایی کم است. چیست؟ کجاست؟ و کحا به آن می رسید؟
یک بازیگر باید من ِ درون خودش را با نقشش هماهنگ کند و با هم سامانشان بدهد، آنوقت همه چیز عالی می شود. بطور مثال در صحنه ای از یک نمایش نقش کسی رابه شما می دهند که می خواهد از خانه ی فقیرانه و تنگ و تاریک مادرش برود چون یک خانواده ثروتمند از او خوششان آمده و می خواهند اورا به خانه خودشان ببرند و تمام چیزهای زیبای دنیا را به او اعطا کنند – تحصیلات ، سفر ، دوست های متعدد ، فضای زندگی زیبا ، لباس ، موقعیت و... – او در مقابل این وسوسه نموی تواند مقاومت بکند ، باید برود اما مادرش را هم دوست دارد و دلش برای او می سوزد. بین جذبه ی خوشبختی و عشق ِ به مادر دست وپا
می زند هنوز تصمیم آخر را نگرفته اما میل به رفتن در او خیلی قوی است...
در این نقش باید همزمان هم خوشحال بود هم ناراحت ، مشعوف و دردمند. کار بسیار سختی است جمع کردن همزمان این دو حس در آن واحد. چنین کاری از عهده هیچکس بر نمی آید ولی می توانیم همزمان این دو باشیم. این کار به کمک حافظه ناخودآگاه یعنی همان حافظه احساسات ممکن است. ما انسان ها حافظه مخصوصی برای احساسات داریم که خودش ناخودآگاه کار می کند و چیزهایی را حفظ می کند، خودش وجود دارد، در هر هنرمندی هست. همان چیزی که بخش اساسی زندگی و حرفه ای ما را تبدیل به تجربه می کند. تنها کاری که ما باید بکنیم این است که بفهمیم چطور از این حافظه استفاده کنیم.
یک روانشناس فرانسوی به نام تئودل ریبو، بیش از بیست وچند سال پیش برای اولین بار این مطلب را مطرح کرد و اسم آن را « حافظه عاطفی» یا « حافظه عواطف» گذاشت. این حافظه از طریق کلیه ی مظاهر زندگی و حساسیت هایی که ما نسبت به این مظاهر نشان می دهین کار می کند.
مثلا زوجی در شهری زندگی می کردند و بیست و پنج سال بود که ازدواج کرده بودند. خیلی جوان بودند که ازدواج کردند .پسر در یک روز تابستانی حوالی غروب که با دختر از وسط بوته های خیار رد می شدند، به دختر پیشنهاد ازدواج کرده بود. طبق معمول همه جوان های نازنین در یک چنین شرایطی این دو جوان که دست پاچه و بی قرار بودند، گهگاهی دستی می بردند و خیاری می چیدند و می خوردند. بو و مزه و تازگی خیار، همین طور گرمایی که از آفتاب پروپیمان تابستانی که بر سرشان می تابید، خیلی به آنها مزه داده بود. می شود گفت شادمانه ترین تصمیم زندگیشان را در حین خیار خوردن ِ دولپی گرفته بودند.
یک ماه بعد ازدواج می کنند. سرمیز شام عروسی هم یک دیس پر از خیار می گذارند- هیچ کس هم نمی دانست چرا عروس وداماد تا چشمشان به دیس می افتاد غش و ریس می رفتند. بعد ، سال های دراز زندگی و طفره تقلاهای معمول از راه می رسند، بچه وطبعا گرفتاری و مشکلات. گاهی با هم حرفشان می شد و عصبانی می شدند. گاهی حتی با هم حرف هم نمی زدند. اما دختر کوچکشان متوجه می شود که بهترین ومطمئن ترین راه برای آشتی این دو این است که یک دیس خیار سر میز بگذارد. انگار جادو می کرد، زن و شوهر جنگ و جدال از یادشان می رفت و باهم همدل و مهربان می شدند. مدت ها دخترک فکر می کرده که این تغییر اخلاق و رویه ناشی از این است که پدر و مادرش خیار خیلی دوست دارند، اما وقتی مادر داستان دوری ودوستیشان را تعریف می کند، دختر به فکر فرو می رود و به نتیجه دیگری می رسد اینکه شرایط بیرونی باعث بروز دوباره ی احساسات درونی می شده است.
تمام آدمها چنین خاطراتی دارند فقط منتظرند که بیدارشان کنیم و فراخوانده شوند و مهم این است که وقتی بیدار می شوند می توانیم کنترلشان کنیم ، می توانیم از آنها بهره ببریم و می توانیم در کارمان آن ها را به کار ببندیم. بر گردیم سر مثال اول : تا به حال حس دوگانه ی شادی و غم را با هم تجربه کرده اید؟ کی و کجای آن مهم نیست. مهم این است که برگردید به آن حالت و به « من ِ» درون خود فرمان بدهید وخودتان را به جایی ببرید که دلتان می خواهد وقتی بردید همان جا بمانید. به خاطرات گذشته خود برگردید و یک مشابه برای آن پیدا کنید. وقتی آنرا پیدا کردید و به حس آن لحظه رسیدید آن حس را از دست ندهید شروع کنید دیالوگ های نقش را گفتن.
بیدار کردن این احساس و عواطف کار بسیار مشکلی اما چاره ی این کار فقط تمرین مداوم است. این کار ممکن است برای کسی سخت و برای دیگری راحت تر باشد. در اول دقت و مهارت و تلاش زیادی می خواهد. کار ظریفی است. بارها سررشته را پیدا می کنید و دوباره آن را گم می کنید. ناراحت و خسته نشوید و ادامه بدهید. این از کارهای اساسی یک بازیگر است که بتواند دقیقا و آگاهانه آن چیزی بشود که می خواهد بشود. شاید این سئوال مطرح باشد که در مورد احساسات و یا خاطراتی که برای ما وجود نداشته یا اتفاق نیفتاده چه کار باید کرد مثلا اجرای نقش یک قاتل ، جواب جایگزینی است. به طور مثال آیا شده در جایی چادر بزنید یا مثلا موقع غروب در جنگل در کنار یک دریاچه نشسته باشید؟ آنجا پشه هم بوده؟ پشه هایی که آدم را کلافه می کنند و هیچ شده یکی از این پشه ها را نشان کنید وبا چشم و گوش آنقدر با تنفر عقیبش کنید تا روی ساعد شما بنشینید، بعد با بی رحمی تمام بکوبید روی ساعدتان و هیچ فکر نکنید که ممکن است طوریتان شود؟ فقط برای اینکه پشه را بکشید. این مقدار حس برای یک بازیگر حساس کافی است و باقی آن به عهده ی غلو و قوه ی تخیل و باور او می باشد. |